تبليغاتX
یادداشت های یک دوست
نخستین اندیشه ی خداوند یک فرشته بود و نخستین واژه ی او یک انسان
 امروز

 امروز، نخستين روز آينده ی توست...

 

|+| دختر باران | سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 يه خواسته...

 

زیباترین آرایش، برای لبان شما، راستگویی

برای صدای شما، دعا به درگاه خداوند

 برای چشمان شما، رحم و شفقت

برای دستان شما، بخشش

برای قلب شما، عشق

و برای زندگی شما، دوستی هاست

پروردگارا لبها، صدا، چشمها، دستها، قلب، و زندگی مرا با بهترين آرايش، زيبا كن

|+| دختر باران | یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 ...

 

ناامیدی ها، مثل دست اندازهای یک جاده میمونن، ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن،  ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد

بنابراین روی دست اندازها و نا همواریها خیلی توقف نکن...به راهت ادامه بده

 

|+| دختر باران | شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 داستانی زیبا...

 "جان بلاکارد" از روي نيمکت برخاست، لباس ارتشي خود را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت، دختري با يک گل سرخ! از سيزده ماه پيش بود كه دلبستگي اش به او آغاز شده بود.

از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و محسور يافت اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد، دست خطي لطيف از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي نل" با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.

در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند، هر نامه همچون دانه اي بود که برخاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولي با مخالفت "ميس هاليس" روبه رو شد، به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آنها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک، "هاليس" نوشته بود "تو مرا خواهي شناخت" از روي گل رز سرخي که روي کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختري مي گشت که قلبش را خيلي دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنويد:


* ادامه مطلب *
|+| دختر باران | جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 قدر مادرها و زنان امروز و فردا را بیشتر بدانیم!

 

شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. براي شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تا محيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.

 يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.

 دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!

 سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!

کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.

 چهارشنبه: ديگر آب ميوه نمي خوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!

 پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فردا صبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.

پسرم همه جا را کثيف کرده . کلي دعوايش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جارو بزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!

امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايد ميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.

براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جور کردن و ميز چيدن هم نميخواهد!

امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه ها را شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!

توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم!

يک کشف جديد ديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.

 

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشم و موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم، خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي را غذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب را در يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکر کرده بود؟

><><><><><><><><

 برای احساسشون، صبرشون، مهربونیشون، بزرگیشون و خیلی چیزهای با ارزشی که دارند باید قدرشونو دونست، ولی اگر اونقدرها هم خوب نمي بينيم، برای همین چیزهای بظاهر ساده قدرشونو بدونیم

خدا جونم هیچ آشیونه ای رو بی مادر نکن  

 

|+| دختر باران | چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 تلفن

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

 بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. 

 ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

><><><><><><><

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

 انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. 

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. 

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

 انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست؟

 گفتم که هیچکس خانه نیست. 

پرسید خونریزی داری؟

 جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

 پرسید: دستت به جا یخی میرسد؟

 گفتم که می توانم درش را باز کنم. 

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار. 

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.

 پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.

 بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

 سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.

پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد...


* ادامه مطلب *
|+| دختر باران | یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 كودكي ها

 

اولین روز دبستان بازگرد

 کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

 باز گرد، ای خاطرات کودکی

 بر سوار اسب های چوبکی

 خاطرات کودکی زیباترند

 یادگاران کهن، مانا ترند

 درسهای سال اول ساده بود

 آب را، بابا به سارا داده بود

 درس پند آموز روباه و خروس

 روبه مکار و دزد و چاپلوس

 روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی، برایش موش بود

 با وجود سوز و سرمای شدید

 ریز علی، پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

 ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

 یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

 خش خش جاروی با پا، روی برگ

 همکلاسیهای من، یادم کنید

 باز هم، در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار

 بچه های جامه های وصله دار

 بچه های دکه سیگار سرد

 کودکان کوچک، اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود و تفریقی نبود

 کاش می شد باز، کوچک می شدیم

 لا اقل یک روز، کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

 یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای معلم، نام و هم یادت به خیر

 یاد درس، آب و بابایت به خیر

 ای دبستانی ترین احساس من

 بازگرد این مشقها را خط بزن

 

   

|+| دختر باران | چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  |
 افکارت را مثبت نگه دار

 

افكارت را مثبت نگه دار، چرا كه...

 

افکار، جملات را می سازند

جملات، اعمال را می سازند

 اعمال، عادات را می سازند 

عادات، شیوه ی زندگی  را می سازند. 

 شیوه ی زندگی، سرنوشت را می سازد

 

|+| دختر باران | چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  |
 همه چهار زن دارند...!!!

سلام به تمام دوستان عزیزم

اینروزها انرژیم منفی صفر درجه است و حسابی کم آوردم. یکی اگر حاضر بود زحمت فرستادن به کمای کسی رو متقبل بشه، لطف کنید و یه خبری به من بدید

يكي نيست بگه آخه تو رو، چه به پشت ميز نشيني، و برو دنبال همون بوم و رنگت. باور كنيد خودم هم كاملا به اين واقعيت دردناك واقفم. اما خوب، همه ما گاهي بالاجبار تو شرايطي قرار مي گيريم كه تن به تحصيل، كار و يا زندگي اي، غير از اوني كه بهش تعلق داريم مي ديم و اين وحشتناكه كه هر روز مجبور باشي كاري رو انجام بدي كه تنها دليل موفق بودنت، حس مسئوليت پذيريته، نه عشق به اون كار

از این حرفها بگذریم، امروز براتون متن یکی از ایمیلهایی که برام اومده بود رو تو پستم گذاشتم، که بد نیست شما هم بخونیدش و ...   

 

 روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد. پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

 واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

 اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

 روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:

 " من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

 بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند... و


* ادامه مطلب *
|+| دختر باران | یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 برای تو و خویش...

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم، که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.

گوشی، که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود.

برای تو و خویش

روحی، که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی، که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد، و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است، سخن بگوئیم.

" اشعاری از مارگوت بیکل "

|+| دختر باران | جمعه دهم آبان 1387  |
 
 
بالا