فصل سرد شده است
و ديگر آن پرنده كه هر روز به بهانه ی برچيدنِ دانه هایِ پشت پنجره می آمدُ
من نگاهی آرام از آن می دزديدم، رفته است
پرنده رفته است
و
تا بهار كه برگردد
دل را به كدام نگاهِ مهرآميزی عادت دهم؟
باز هم چشمانم از پس ِ پنجره به آن برگِ زرد و خشكيده ای كه سالهاست بر شاخه ی درخت نشسته، گره خورده است
و باز هم اثباتِ حكايتِ "تا خدا نخواهد، برگی از درخت نمی افتد"
و چقدر خسته ام از تكرار اين جمله
كه ای كاش
گاهی هم مصلحت و خير ِ خدا ميشد، آنچه دل ِ ما نياز می كرد
دلم خيس تر از درختان ِ پائيزی
حسرت می خورد به حال ِ پرنده
كه نيست در ميان ِ مردمی كه گم شده اند
و يا شايد گم كرده اند
كودكان مداد رنگی هايشان را
و بادبادكها در كاغذِ نقاشيشان
و اين آدم بزرگ ها...
آنقدر گم كرده دارند
كه پشت صورتك هايی دروغی از بابِ دوستی می آيند در اين روزگار
و از شكل ِ انسان بودن
تنها طرحی از چشمُ، بينی و دهان را دارند
|
+|
دختر باران | یکشنبه دهم آبان 1388
|